حسن حسن زاده آملى

406

دروس اتحاد عاقل به معقول (فارسى)

برهان بر اينكه لذّت عين ادراك به وجود كمال است و همچنين الم عين ادراك است به آنچه كه مضادّ كمال است در مباحث گذشته دانسته شد كسانى چون فخر رازى كه علم را اضافهء محضه بين عالم و معلوم دانستند سخت به اشتباه رفتند چه اگر اضافهء محضه بود منقسم به تصوّر و تصديق نمىشود و همچنين متعلّق به معدوم در هنگام عدم آن نمىگردد و نيز علم شىء به نفس خود حاصل نمىشود زيرا بين شىء و معدوم و بين شىء و بين خود او اضافه تحقّق نمىيابد بلكه مراد به علم نفس صورت عارى از مادّه در صقع نفس است . و دانستى كه علم فوق مقوله است و علم با تمام مراتب درجاتش از محسوس گرفته تا اتّحاد به روح القدس همه شأنى از شئون نفس و متّحد با نفس بلكه فوق اتّحاد است . و وجود ، اصل هرچيز و مجعول بالذات است و به عبارة اخرى وجود ، امر اعتبارى انتزاعى نيست بلكه امر عينى حقيقى است كه طارد عدم است ، و تا جميع انحاء عدم از چيزى طرد نشد آن چيز وجود نمىيابد . و اين وجود است كه نفس هويّت شىء است و هرذى ماهيّتى به وجود تشخّص مىيابد و نور و بها مىگيرد كه وجود عين نور و بها است . و وجود به لحاظ و اعتبار اشياى صاحب ماهيّات ، مختلف مىشود . مثلا وجود انسان غير از وجود فرس است ، و وجود آسمان غير از وجود زمين است . و وجود به اين معنى كه امر عينى حقيقى است ، چنان كه در انواع ماهيّات مختلف است همچنين خود او از چيزهايى است كه اشتداد و ضعف و كمال و نقص دارد . و وجود هرچيز براى او خير است و كمال اين وجود براى آن چيز كمال خير است براى او ، و زوال اين وجود براى او شر و و بال است و زوال كمالش نيز شرّ ديگر است خواه آن‌چيز وجودش را و كمال وجودش را ادراك بكند يا نكند و يا عدمش را يا عدم كمالش را ادراك بكند يا نكند ، چنان كه جمادات ادراك نمىكنند . پس وجود و كمال چيزى است و ادراك آن وجود و كمال چيزى ديگر . پس وجود